تبليغاتX
امروز، روز ماست ...

امروز، روز ماست ...

گاه نوشت های من

ده سال با عشق...

ده سال پیش یه همچین روزی که چهارشنبه بود و میلاد حضرت علی ۲۰ مهرماه ۱۳۷۹ پدرم دستمو تو دست مردی گذاشت که مرد روزگار بود و هست. مردی که نه هرگز هرگز دستمو ول کرد و نه پشتمو خالی کرد. مردی که بارها صدها بار پشت پا زد به خیلی موقعیت های بزرگ و پشت کرد به خیلی از خوشی ها و دلخوشی هاش و در آغوش گرفت خیلی ناملایماتی رو که میدونم جز برای من اینکارا رو نمیکرد.

راضی نبودم به این ناملایمات براش ولی میدونم اگر اینکارا رو نمیکرد امروز من اینی نبودم که هستم.

عاشقتم دوستت دارم و برات میمیرم.

خودت میدونی که اگه کلمه ای بیشتر بگم اشکام چطوری راه می افتن و اینجا پشت میزم سر کار اصلا جاش نیست.

دوستت دارم نفس من...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 9:44  توسط پرطلا  | 

بودن یا نبودن

این روزها زیاد فکر کرده ام که بمانم یا بروم. وبلاگ نویسی رو میگم.

وبلاگ امروز، روز ماست...، منو به هدفهایی رسوند و از یه هدفهایی دورم کرد. برای همینه که موندم به این حضور کمرنگ شده خاتمه بدم یا بازسازیش کنم و بمونم.

قصه هایی داشتم تو دلم که با گفتنشون اینجا آزاد شدم. رها شدم. این روزهای رها رو مدیون روزهایی هستم که نوشتم و اشک ریختم. دختر کوچولویی با من بزرگ شد و نگاه دوباره به گذشته حتی منو به یکی از دورترین آرزوهای زندگیم رسوند... روابط خوب و درست و قابل اطمینان با خونواده ام خصوصا مامانم. مامانم هم خیلی عوض شد. من سعی کردم اونو از دریچه دیگه ای ببینم . دریچه ای که زیبایی ها رو نشون بده و عجیب که او هم فهمید و عجیب تر اینکه شروع کرد به هرچه زیباتر بازی کردن. زیبا و زیباتر. بهش گفتم و باز هم میگم که ممنونم ازش. نقدهای 10 ساله خانواده ام از من همه شد تعریف و تمجید از درایت و هوش من و نفس!!! خدایا شکرت. دیدن این روزها و شنیدن این جملات آرزوی من بود... و در سایه این اعتماد حرفای زیادی رو مطرح کردم و مامانم چیزی نداشت بگه... و این the End زیبای قصه پرطلا کوچولو و مامانش بود...

دوستان خیلی خیلی خوبی پیدا کردم اینجا. دوستانی که با اشتیاق میخوندمشون و با محبت میخوندنم. دوستانی که وقتی نبودم هم بهم سر میزدن و نگرانم میشدن. اونایی که کامنتم رو سرسری جواب نمیدادن و شارژم میکردن. لازم نیست اسمی ازشون ببرم چون خودشون میدونن کی هستن. اونایی که در این مدت از یادشون نرفتم.

دسته دوم روابط سطحی و روزمره. در باب روابط سطحی و روزمره نقدی ندارم ولی الان دیگه وقت و حوصله اش رو ندارم. این دسته از روابط وبلاگی وقتتو خیلی میگیره و دنیای مجازیتو با واقعیتی که بستگی داره بخوای چطور ببینیش قاطی میکنه. اگه مثل من اهل این باشی که با تمام احساست یه مطلبو بخونی و دوستانه نظرتو بگی و ببینی طرفت نه تنها دوستانه برداشت نکرد که حتی رنجید دیگه خیلی سنگینه برات. خوب اینجا دیگه به خودم حق نمیدم. این نظرات باید برای کسی باشد که پروتکل اش با تو یکی باشه. شاید واقعا کسی رو با اظهارنظر عمیقا دلسوزانه و دوستانه ام از خودم رنجونده باشم که همینجا ازش عذر میخوام . قطعا عمدی یا از موضع بالاتر نبوده و نوشتن و پیگیریش برای من انرژی بر بوده. در هر حال از هیچ چیزی اینقدر بدم نمیاد که بخوام به کسی کمکی کنم و اعتمادبه نفسشو بالا ببرم و اون تا حدی که میخواد ازم استفاده کنه و بگه چه خوبی! و از یه جایی یادش بره که من همون آدمم و ازم دلخور بشه!

این روزها فکر میکنم در این وبلاگو تخته کنم یا نکنم. از طرفی فصل جدیدی داره تو زندگیم شروع میشه و مهاجرت و ادامه تحصیل و برنامه های وسیع آینده دغدغه اصلی منه. از طرف دیگه آدم دلشو، که هرجایی باز نمیکنه، میاد اینجا و باز میکنه و عده ای میخونن و حالا یا باید نظراتشون هم برات مهم باشه یا نباید باشه. هنوز تصمیم نگرفتم که باشه یا نه. شخصیت من طوریه که خوب باید باشه ولی آیا درستش همینه؟ وقتی کامنت نامحترمانه ای دریافت میکنم جواب بدم یا پاکش کنم؟ منظورم موردی نیست که یه روز روی مود خوشی باشی و بگی من به نظرات همه احترام میذارم و یا یه روز رو مودش نباشی و بزنی دیلیتش کنی. باید کاملا سیستماتیک عمل کنی.

اگر بمونم لینکهایی رو که یک طرفه میخوندم و کامنت میذاشتم، پاک میکنم. اونهایی رو که دوست دارم بخونم و قطعا میخونم مثل مرجان رو از گوگل.ریدر میخونم و لذت میبرم. قطعا اونایی که تو این دسته هستن مثل مرجان یا صمیم برای من محترم و دوست داشتنی هستن و حتما به تجربه ای در باره احترام به احساساتشون در وبلاگ نویسی رسیده اند که من الان دارم میرسم. اما دوست وبلاگی رو باید جدا کرد از خواننده وبلاگی حالا یکطرفه یا دوطرفه، پر و پا قرص یا سرسری.

شاید اگر ماندم با اسمی دیگر بمانم. شاید... بستگی به این داره که نظر کودک درون چه باشد... هرچند کودک درون به بلوغ بسیار بسیار نزدیک شده. باید ازش بپرسم که پرطلا و پریسا به هم رسیده اند یا هنوز تامل باید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 14:41  توسط پرطلا  | 

فرشته ها

فرشته ها عجیب و غریبند. فرشته ها می تونن کمک کنن و میکنن، وقتی صراحتا ازشون بخوای. البته تا وقتی صراحتا نخوای اصلا نمیفهمی که چی میخوای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همین اینترنتو قطع کرده بودن. فرشته مربوطه برام درستش کرد J

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 14:40  توسط پرطلا  | 

We, ladies, should support each other

تنها توری که تصمیم گرفتیم تو پوکت بریم که قبلا هم رفته بودیم، تور یک روزه ای بود که شامل فیل سواری در پنگنیا (Pang-nga!!) (بماند که میمردیم تلفظش کنیم که آخرش وقتی برگشتیم حبه انگور گفت که در ایتالیایی چطوری n و g پشت سر هم تلفظ میشوند که ما فهمیدیم که لازم نیست خودمونو بکشیم) بعدش میرفتیم یه جای دیگه ای که با ماشین رفتیم و فلایینگ فاکس یا روباه پرنده و ای تی وی و آخرش هم رفتینگ و آبشار. ما موقع رزرو تور از ژوبین ازش خواستیم یه روزی به ما بده که ایرانی توش نباشه. چون دلم میخواست راحت باشم و هی زیر ذره بین بقیه نباشیم و هم اینکه چون دی وی دی رفتینگ رو هم قرار بود بهمون بدم فیلممون پخش نشه!!!!!!! خلاصه که تور ما متشکل بود از دو زوج مصری که انصافا خوش تیپ و مودب و باکلاس بودن و دو زوج عرب که فکر کنم از دوبی بودن و دو سه تا عرب دیگه. قطعا ما عربها رو به هموطنای خودمون ترجیح نمیدیم ولی خوب دیگه نه ما کاری به اونا داشتیم نه اونا به ما. یکی از زوج های مصری که عین هم لباس پوشیده بودن و عینکهای پلیس مثل هم زده بودن، خیلی عشقولانه رفتار میکردن و خیلی هم نایس بودن. این بود که بعد از فیش ماساژ ( یه ربع لم میدادی و ازت پذیرایی میکردن و این وسط ماهیا چه میکردن؟ پاهامونو گاز گازی میکردن J ) سر صحبتو باهاشون باز کردم و بعدش با هم دوست شدیم. بعد از نهار هم که من و نفس یه جای خیلی رمانتیک و با صفا مشرف به دریاچه و طبیعت پیدا کرده بودیم اومدن پیش ما و بیشتر با هم آشنا شدیم. پسره  یعنی آقای خانواده فوق لیسانس مکانیک بود و چند ماهی هم توی یه پروژه تو خارک کار کرده بود. خانمش هم مدیر فروش یه شرکت بود. همه اش هم میترسید. من بهش شجاعت میدادم که من قبلا اومدم و اصلا ترس نداره و خیلی باحاله و اونم انگار منتظر بود یکی بهش شجاعت بده چون عجیب زود روش تاثیر میذاشت و جو گیر میشد. خلاصه که ما جماعت مهندسا! کلی با هم جوینت شدیم تا نوبت فلایینگ فاکس شد که از یه صخره خوشگل و البته از پله بالا رفتیم و نزدیک محل پرش روی نیمکت نشستیم تا نوبتمون بشه. یکی از اون زوج عربها که گفتم هم، قبل از ما بودن. آقاهه خیلی درشت هیکل و ترسناک بود و کمی خشن به نظر میومد. خانمش هم خیلی ریزه میزه و خیلی پوشیده بود. قبل از اینکه بیایم بالا لیدرمون که پسر تایلندی خوش برخورد و مودبی بود، از عربه پرسید که میخوای خانمت لباس بلندشو دربیاره تا راحت بپره (چون باید یه چیزی مثل شلوارک میپوشیدیم که به طناب وصل بشه) که عربه یه چشم غره بهش رفت بدجور و اینم عقب نشینی کرد. اول قرار بود خانمش بپره که طفلی هم میترسید. منم یهو نمیدونم چرا احساس کردم باید تشویقش کنم چونکه منم زن بودم و شوهرش هم بهونه ای نداشت که به اون طفلی چشم غره بره. بعدش شروع کردم تشویق و دست و براوو! در همین حین برگشتم به دختر مصریه که کنارم نشسته بود گفتم: We, ladies, should support each other   J اونم شروع کرد به دست زدن و دختره پرید و بعدش هر جا منو میدید یه لبخندی برای تشکر تحویلم میداد. برای رفتینگ هم باید تیمهای چهار نفره میشدیم و ما هم گروه اول بودیم و سریع مصری ها رو انتخاب کردیم و اونا هم خیلی خوشحال شدن. خیلی هم خوش گذشت. فقط با مزه اش این بود که هر کاری من میکردم دختره هم میکرد. مثلا من آب رو نفس میرختم اونم میریخت رو شوهرش. کلی جیغ زدیم و حسابی بهمون خوش گذشت.

باید یه اعترافی کنم و اون اینه که من به شدت حسودم نسبت به اینکه هیچ شوهر یا دوست پسری نسبت به همسر یا دوست دخترش، مهربونتر و رمانتیک تر از نفس نسبت به من نباشه!!!!!!!!! و یه جایی که دیدم این دو تا همدیگه رو بوسیدن، یهو! حسودیم زد بالا و گفتم نفس جونم ببین تو که اصلا اینجا منو کیس نکردی L نفس هم گفت من هیچ وقت جلوی این عربا این کارو نمیکنم J اینجا پاریس نیست که عزیزم J (...) خلاصه ما هم اخمامون باز شدو نفس گفت فکر میکنی اینا چند وقته ازدواج کردن؟ حداکثر خیلی خیلی باشه دو ساله. ده سال دیگه اگه مثل ما بودن عجیبه J تو راه برگشت از آبشار درباره معنی اسمهامون و سریال لاست و دسپرت هاوس وایوز گپ میزدیم که صحبت به ازدواج رسید و من از بسما پرسیدم چند وقته ازدواج کردن؟ میدونین چی گفت؟

- 1 week!!!!!!!!!!! This is our honey moon!!!!!!!!!!

 

و نفس یه لبخندی زد و یه ابرویی بالا اناخت و منم از شدت هیجان ضایع شدن با کمال میل، شروع کردم به ابراز احساسات و تبریک. بعدش اونا گفتن شما چند وقته ازدواج کردین؟ ( میدونستن ازدواج کردیم چون خیلیا فکر میکنن دوستیم) ما گفتیم شما حدس بزنین. گفتن ما خیلی فکر کردیم J ( خدایا این چیزا رو انگار تو دن ای آدما گذاشتیا) احتمالا 2 سال!!!!!!! آی من ذوق زدم آی ذوق زدم . بعدم باورش نمیشد هی میگفت نه شوخی میکنی!!!!!!

عکسا و فیلممون هم آخرش آماده بود و بهمون دادن. فقط عکس فلایینگ فاکس من نبود. من اعتراض ملایمی کردم و گفتم چرا عکس من نیست؟ لیدرمون هم کلی کلی عذرخواهی که انگاری دوربین عکاس آماده نبوده و سه نفر اول (یعنی اون عربا و من) عکس ندارن و ببخشید و اینا. اینو داشته باشید تا بعد.

آخر برنامه که سوار اتوبوس میشدیم که برگردیم، یهو صدای داد و هوار بلند شد. من خیلی از دعوا میترسم. یه لحظه فقط دیدم نفس پرید پایین و من قلبم ریخت. آخه اون هیچ وقت تو دعوا دخالت نمیکرد. تا گفتم نرو، رفته بود! من فقط دیدم عرب گندهه ( شوهر همون خانم محجوب که گفتم) داره داد میزنه و از بینی اش خون میاد و نفس مثل یه بچه کشیدش کنار و چند تا داد سرش زد که کام داون و کشید سوارش کرد و بردش کنار خانمش نشوند و بهش گفت لباس داری این تی شرتتو عوض کنی؟ و اومد دستمال گرفت برد داد بهش داد صورتشو تمیز کنه. منم هاج و واج نگاه میکردم و نمیفهمیدم چی شده. وقتی راه افتادیم دیدم لیدرمون همون پسر تایلندیه نیست و یهو دیدم کنار جاده ایستاده و با عصبانیت و صورت برافروخته داره برای این عربه خط و نشون میکشه! خوب فهمیدم عربه با کی دعوا کرده. فقط نمیفهمیدم که چرا عربه با اون هیکلش کتک خورده و چرا با اینکه از اول آدم کله خرابی به نظر می رسید اینقدر  راحت به حرف نفس گوش میکرد!

وقتی نفس اومد کنارم نشست برام توضیح داد چی شده. احتمالا سر پیشنهاد پسره که گفته بود خانمش  مانتوش رو دربیاره حساس شده و وقتی هم میخواستیم بریم آبشار، لیدره هرچی گشته پیداشون نکرده که ما شاهد بودیم که داشت خودشو میکشت که همه سوار شن و جا نمونن. بعدش جدا میفرستشون. سر ماجرای عکسها که گفتم دیگه عربه آتو میگیره و حمله میکنه به پسره و نمیدونسته این تایلندی ها فلفل نبین چه ریزه اند و تا اومده پسره رو خفه کنه نفهمیده از کجا مشت خورده تو صورتش! نفس گفت اگه من نمیرفتم احتمالا تورمون پایان بدی پیدا میکرد و اگه طرف تایلندیه میرفتم دعوا بدتر میشد. پس رفته بود سمت عربه و اون هم که از صبح رفتارای خوب ما رو با خانومش و بقیه دیده بوده نفس رو دوست فرض کرده و به حرفش گوش کرده. خداییش هموطنای ما حتی همونایی که برای مقاصد دیگه ای میان تایلند و چشم نداری ببینیشون، جنتلمن تر که چی بگم صد برابر آقاترن از این عربا... البته من هر چی مصری دیدم خیلی با کلاس و مودب بودند.

بعدش این عربا اولین هتل پیاده شدن و چند دقیقه بعدش پلیس توریست جلوی ماشینو گرفت و یه آقایی اومد بالا و اول از همه مون عذر خواهی کرد که این اتفاق افتاده و پرسید توریستی که دعوا کرده کجا پیاده شده و خواست که شرح اتفاق رو براش تعریف کنیم. یکی از مصریا شروع به تعریف کرد و پلیس از ما میپرسید که درسته؟ که خوب خیلی عالی و کامل تعریف کرد و ما تایید کردیم. وقتی برگشتیم از ژوبین خواستیم به شرکتی که تور رو ازش گرفته بود زنگ بزنه و بهشون بگه که از نظر ما تور لیدر تایلندی خیلی مودب و مسئول و خوش برخورد و پیگیر بود و هیچ نمره منفی از نظر ما نداشت و مقصر نبود.

ولی من تا مدتی فکرم درگیر این بود که اگه من سر صحبتو با اون دختر عرب (همسر عرب خشنه) باز نمیکردم و تشویقش نمیکردم و بهش لبخند نمیزدم آخر قصه چی میشد؟ شاید نفس دخالت نمیکرد و بعدش چی میشد؟ یا دخالت میکرد و عربه به نفس، اعتماد نداشت و به حرفش گوش نمیداد؟

عجیب نیست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 14:40  توسط پرطلا  | 

نیاز

تصمیم گرفته ام که آدمها رو سایه ببینم. سایه ای که هرکس خودش بخواهد پررنگش کند. سطل رنگ در دست دوستانم. رنگی اش کنند. میخواهم کمی بنشینم و نظاره کنم. راحله آمد... برایم کتاب «از دولت عشق» را هدیه آورده! شروع زیبایی بود. دو ماه پیش من کتاب «طراحی نظم» را بی مقدمه به او هدیه کرده بودم...

خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم که نیاز دیگران به آدم، یک نیاز است. یک غریزه انسانی شاید. نه در حد افراطی، فقط اینکه بدونی کسانی هستن که واقعا بخوان تو اونجا باشی، همیشه، نه فقط وقتی کمک میخوان.

و بعد از این فکرا به این نتیجه رسیدم که داشتن فرزند چقدر در راستای این خودخواهی انسانی است و پدر و مادرها گاهی اصلا نمیدونن که برای برآوردن این نیازشونه که کودکی رو به این دنیا دعوت میکنن!

کوچولوی من! هر وقت به این دنیا اومدی، قدمت روی چشمای من. کودکی ات از آن من و بزرگی ات برای خودت. خوشحالم که اجازه دارم دستای لطیفتو بگیرم و اونقدری که از زندگی یاد گرفتم رو بهت یاد بدم. ممنونم ازت که میتونم بهت شیر بدم و پرستاریت کنم. سپاسگزارم که لطافت و پاکی کودکیتو با من شریک میشی. به پاس این همه لطفت از حالا میگم که در جوانیت آزادی. آزاد آزاد. و فقط دوستی و حمایت من برای تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 14:39  توسط پرطلا  | 

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی

(نوشته شده 3 هفته پیش)

سلام وبلاگ عزیزم که با یه دستمال اومدم گردگیریت کنم! خوشحالم که تو مایه آرامش منی و هر وقت که نتونم بهت سر بزنم باعث عذاب وجدانم نیستی.

سلام به دوستای گل ندیده ام که احوال منو پرسیدن و خیلی خوشحالم کردن.

ما در این چند وقت گذشته خیلی خیلی درگیر و گرفتار کار شده بودیم. اینقدر که اصلا یادم نمیاد چه خبر بود. 12 خرداد هم تولد نفس عزیزم بود که به سلامتی  34 سالش تموم شد.

5 خرداد هم تولد یزدان گلی بود و باباش یه تولد عالی براش تو هپی استار گرفت. هرچند بعدا عسلک به مامان بزرگش گفته بود چرا برای من تولد گرفتین؟!!!!!!! همه بچه ها با مامان انسی شون اومده بودن اما مامان انسی من نیومده بود...

سختی سالی که بر ما گذشت و فشار کار واقعا خسته امون کرده بود و مخصوصا نفس خیلی خیلی خسته شده بود و بدون اینکه حواسش باشه وقتی مینشت پاشو هی تکون می داد. من به این نتیجه رسیدم که برنامه یه سفر رو بچینم و نفس رو بردارم بریم یه جایی چند روز استراحت کنیم.

همیشه دوست داشتم یه شرح کوچولویی از سفرایی که به خارج از ایران داشتم  رو بنویسم که یادم بمونه. حالا هم به این بهانه یه چند خطی یادداشت می نویسم تا چهار سال دیگه هی فکر نکنم که 86 بود یا 87؟!!!. همین الانش هم پیش میاد!

ما شهریور سال 84 دوتایی پاشدیم رفتیم ترکیه با کوله پشتی. و از تهران با قطار رفتیم استانبول. قطار از زنجان و تبریز میگذشت. تا دریاچه وان در ترکیه با قطار ایرانی رفتیم و با کشتی 8 ساعت طول کشید تا از دریاچه گذشتیم و سوار قطار ترک شدیم. 72 ساعت بعد از شروع سفرمون در استانبول پیاده شدیم  و با آخرین اتوبوس دریایی از قسمت آسیایی استانبول به قسمت اروپایی رفتیم و با تاکسی هتلی رو که فقط کارتشو داشتیم پیدا کردیم. با تحقیقاتی که کرده بودیم و البته بعد از رفتن مطمئن هم شدیم که درست بود، هتلمون رو در قسمت اروپایی قدیم انتخاب کرده بودیم. تورها همه رو میبرن قسمت اروپایی جدید مثل تکسیم و آکسارای که از نظر امنیت و راحتی و زیبایی اصلا اصلا قابل مقایسه با جایی که ما بودیم نبود.کلا دیدت از شهر استانبول با اقامت در این دو منطقه کاملا فرق میکنه. تازه در منطقه اروپایی قدیمی قیمت هتل هم کمتر بود! پنج شش روزی استانبول بودیم و یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم آنتالیا. شب با اتوبوس حرکت کردیم و صبح رسیدیم آنتالیا. 4 روزی هم آنتالیا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت بهمون. هتلمون، یاث هاستل خیلی زیبا و آروم آنتالیا بود که آدرسشو از دو تا آلمانی همونوقتی که وارد آنتالیا شدیم گرفتیم. بعدش هم رفتیم قونیه یا به قول خودشون کنیا و مزار مولانا جلال الدین بلخی و قبر مهجور شمس تبریزی رو زیارت کردیم... مزا مولانا که هرگز برام قابل وصف نبوده... فقط باید اون همه نور و عطر و نوای سوزناک نی و چشمهای گریون رو دوباره جمع کرد تا بگی شبیه این ولی خیلی خیلی معنوی تر وزیباتر... همون یک روز برای این شهر خیلی آروم و مذهبی بس بود و راه افتادیم به سمت آنکارا که قبلا برنامه رسیدن قطار از استانبول به آنکارا رو رییس ایستگاه راه آهن استانبول برامون هماهنگ و تایید کرده بود که تو آنکارا سوار بشیم. تو آنکارا هم 1 روزی بودیم و با یکی از دوستامون که دانشجوی دکترای زبان انگلیسی بود قرار گذاشتیم و چند ساعتی رو با هم گذروندیم و شام مهمونمون کرد چه شامی… شش پرس لاهماجون و شش کباب و پیده سفارش داد که منو نفس به زور یکیشو با هم خوردیم و خودش پنج تای دیگه رو!!! تازه ما دو تا تا 24 ساعت بعدش یعنی شام فردا هیچی نخوردیم!! و بعد از 21 روز سفر ماجراجویانه و با حال برگشتیم خونه.

شهریور ماه سال 86 من برای اولین ماموریت کاری رفتم هلند. 10 روز در آرنهم و آمستردام بودیم و  وقتی بقیه برگشتن ایران با اصرار و پشتیبانی نفس یک هفته ای رو رفتم پاریس که اولین سفر تنهایی من بود. پاریس شهر رویاهای ما. هر جا که قدم گذاشتم دعا کردم دفعه بعد با نفس اونجا باشم... از کلیسای ساکره کور تا دیزنی لند...

تیر ماه سال 87 دو هفته ای برای ماموریت کاری رفتم سوییس (زوریخ و آلتدورف) و آلمان (برلین) که همزمان بود با جام ملتهای اروپا 2008 و شکلاتها و سوغاتی های فوتبالی... 2 روز بعد از اینکه برگشتم 12 روز با نفس رفتیم تایلند که خیلی خیلی خوش گذشت. مخصوصا اینکه من اونموقع خیلی با رییسم درگیر بودم، ماجرای ماموریت من به سوییس و آلمان که در واقع دو ماموریت بود و ماموریت همزمان اون به هند حسابی به این ماجراها دامن زده بود (اگه خدا بخواد هوای آدمو داشته باشه هیچکس جلوشو نمیتونه بگیره و اگه نخواد هیچکس نمیتونه اون کارو بکنه J)، 1 ماه نبودن در شرکت و به جاش سفر به زیباترین نقاط این کره خاکی حسابی کیف داد...

تیر ماه سال 88 آرزوی من برای سفر به اروپا با نفس، واقعا شدنی شد! قصه ای طولانیه که بگم چی شد که ما دو تا بدون وثیقه و پول هنگفت و بدون فرزند، خیلی شیک و راحت پاشدیم رفتیم اروپا (و البته شاید صلاح نباشه اینجا بگم). و نفس دیگه به من نخندید هر وقت هر آرزویی کردم که ظاهرش عجیب بود. روزی که رفتیم سفارت هم روز تولد نفس بود که وقتی به خانم آقای کاردار گفتم بعد از تبریک خیلی با احساس به هلندی و انگلیسی، نفس رو بغل کرد و بوسید J یادته که؟ J

تو این سفر 20 روزه برادرمو تو هلند دیدیم که خیلی دلم براش تنگ بود و هست. با قطار فرست کلس رفتیم پاریس. 9 روز در پاریس زیبا و افسانه ای که هیچ وقت از رویاش بیرون نمیای ...با چیپ فلایت به اسپانیا و 5 روز در بارسلونای گرم و مهربون و شاد و ساحل زیباش و اون معماری غریب و مسحور کننده آنتونی گائودی... و 3 روز آرام در وین مهد موسیقی و شب بیاد موندنی اپرایی که بدون رزرو رفتیم  و شب زنده داری و آواز با گیتار رضا...

خرداد 89 که تصمیم گرفتم برنامه سفر رو بچینم و نفس روبردارم ببرم. بعد از کمی تحقیق ارومیه رو به نفس پیشنهاد دادم و اونم دید که من جدی هستم  نشستیم یه کم فکر کردیم. یعنی واقعا ننشستیم ها. چون من با موبایل از تو راهرو بهش زنگ زدم و نفس هم بین دو جلسه نفس گیر! بود.

فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که سفر داخلی هزینه اش کمتر از سفر خارجی نمیشه و با این جاده ها و هواپیماها و امکانات تفریحی و برخوردها خسته میریم و خسته تر برمیگردیم. قرار شد نفس یه زنگ بزنه به آژانسی که قبلا باهاش رفته بودیم تایلند و ببینیم برنامه ها و قیمتهاش چطوره. لامصب این پوکت برای ما که مزه اش رو هم چشیده بودیم اینقدر وسوسه کننده بود که فکر کنم کلک برنامه همونجا کنده شد!!! (با لحن آدری هپبورن در فیلم مای فیر لیدی بخونین!) نفس تماس گرفت و خانومه گفتش که اگه مدارکتون رو تا فردا ساعت 11 بیارین، براتون ویزای فوری میگیریم و به این پرواز که کمتر از یک هفته دیگه هست میرسین. تولد حضرت علی هم که سالگرد قمری عقد ما (سال 1379) بود می افتاد این وسط و با 7 روز مرخصی  برنامه 12 روز سفر چیده میشد که 10 روزش رو تو پوکت بگذرونیم! نفس هم که رییسه و فقط لازم بود یه هماهنگی با دفتر مرکزیشون تو تهران بکنه.

خلاصه که ما کمتر از یه هفته بعد از تصمیم به رفتن به ارومیه در حال پرواز به سمت پوکت بودیم.

پوکت زیبا بهشت روی زمینه. سواحل زیبای مرجانی که اینورت جنگله که تا 20 متری ساحل اومده و اونورت  اقیانوس لاجوردی و زیبای هند و آسمانی باشکوه که باور آبی اش خیلی سخته... روزی حداقل 5 ساعت شنا در استخر رویایی و خیلی دنج هتل، روزی یه ماساژ، دیدن سه فیلم شوالیه و روز ، پرینس آو پرشیا و کسوف (قست سوم توایلایت) در سینماهای باحال پوکت ، رفتینگ و فیل سواری و ATV در جنگل و روباه پرنده (این بار زیاد خودمونو با تور رفتن خسته نکردیم برعکس دفعه قبل که فقط یه روز استراحت کردیم! و همه اش در حال بدو بدو و ماجراجویی بودیم)، دویدن صبحگاهی در کنار اقیانوس، شمع و گل و شراب... زیبایی و زیبایی ، لبخند و لبخند و آرامش ناب، بارون های تموم نشدنی، دوستان مسن و باحال استرالیایی و نیوز لندی که اصرار میکردن مقصدمون رو از کانادا تغییر بدیم به اونورا و حتی پیشنهاد کردن از نظر مالی ساپورتمون کنن... مرغ مینا هایی که کنار استخر رژه میرفتن و ما یزدان صداشون میکردیم... و آوازی که شب دهمین سالگرد ازدواجمون با گروه موسیقی که هرشب تو لابی هتلمون اجرا میکردن، به افتخار نفس خوندم و هر دومون از این جسارت من ذوق زده و شاد شدیم... و هر شب بعدش گل سرسبد برنامه اشون شدیم ...

مری هاپکینز عزیز ممنونم ازت که این آهنگ زیبا رو با ذهن من همراه کرده بودی. میخواستم نفس رو سورپرایز کنم. رفتم به آقایی که پیانو میزد و میخوند گفتم امشب، دهمین سالگرد ازدواج ماست. میشه این آهنگو برای همسرم بخونین؟ گفت خودتون میاین بخونین؟با اعتماد به نفس فراوان پریدم روی سن لابی لوکس هتل:

Those were the days my friend

We thought they'd never end

We'd sing and dance forever and a day

We'd live the life we'd choose

We'd fight and never loose

For we were young and sure to have our way

...

 

خدای مهربونم ممنونم ازت که 10 سال زیبا ازت جایزه گرفتم که همه اش لطف تو بود که منو لایق همنشینی فرشته ای از فرشته های مقربت کردی. و ممنون که جسارت بهم دادی که از شب دهمین سالگردمون خاطره ای بسازم که از یاد من و نفس نمیره...

 هیچ جعبه مداد رنگی نمیتونه این خاطرات زیبا رو بیاره رو کاغذ و رنگ بزنه.

من برگشتم قوی و چالاک. قوی وشاد. شاد و مصمم. ساده و سبک و رها از بند محدودیت های ذهنی.

خدای مهربونم ممنونم ازت.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 14:31  توسط پرطلا  | 

برای خودم. فقط خودم...

چه لذت بخشه و چه مهیج که گاهی وسط این همه مسئولیت و نخ های نامریی که منو به خیلی ها وصل میکنه یهو دراز بکشم رو قالی و دستامو بذارم زیر سرم و یه نفس عمیق بکشم

و فکر کنم که هیچ هیچ دغدغه ای تو این دنیا ندارم...

لازم نیست نگران باشم که اونایی که دوستشون دارم به من نیاز دارن هر کدوم یه جوری...

لازم نیست به عمه مهربونم که پر کشید و رفت فکر کنم...

لازم نیست به انسی و یزدان فکر کنم...

به نفس ماهم که اسمش هم آرامش میاره حتی...

به امتحان نظام مهندسی و آیلتس آکادمیک و مدیکال...

به زندگی آینده امون در کانادا...

یا دغدغه های کاری...

این منم که مسئول خودمم و پرطلایی هست که مسئول من است...

و خدایی اینقدر نزدیک که از شدت نورش گاهی فکر میکنم در تاریکی نشسته ام...

و فقط دراز میکشم و فکر میکنم ...

جالبه که فکرای بد اصلا دور و برم نیومدن!!!!!!

چقدر سبک شدم...

میدونین بعدش چه حسی میاد سراغ آدم؟

اینکه چقدر آدم خوبی هستی که بدون اینکه وظیفه ای داشته باشی به فکر بقیه هستی... چقدر عالی...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 13:34  توسط پرطلا  | 

من گریه کردم...

البته که سردرد و خستگی در بیحالی و وارفتگی امروز من بی تاثیر نبوده ولی چیزی که باعث شد گریه کنم کامنت مهربون دوست جدیدم صحرا بود که منو به یلد دوستای نازنینی انداخت که از طریق این وبلاگ تو این چند ماه پیدا کردم. همتون میدونید که تو قلب منید؟

آخه باز یاد انسی افتادم... آخه نمیدونم تو دل نفس چی میگذره... آخه نمیدونم چه کاری میتونم برای یزدان بکنم که انسی خوشحال بشه...

من تصمیم دارم که این وبلاگ آینه روح و قلب و منطق من باشه... پس ببخشید اگه گاهی تلخه... نمیخوام خودمو سانسور کنم...

من یه جفت عمه دوقلو داشتم. خیلی شنگول و شلوغ و شاد. یکی اط دوقلوها ۹ سال پیش خیلی ناگهانی فوت کرد. از اون به بعد اون یکی سلامتیشو از دست داد. حالا عمه دوست داشتنی من یک هفته ای هست که تو کماست. براش دعا کنید.

انسی جان براش دعا کن... شاد باشی عزیزم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 20:24  توسط پرطلا  | 

فایل نامبر :)

روز چهارشنبه فایل نامبر ما اومد!!! تعجبش برای اینه که فقط دو هفته بود که وکیلمون مدارکو فرستاده بود. آخه رسیدن رفرنس نامبر ما بیش از ۵ ماه طول کشید!

خوب خدا رو شکر و حالا ما هم منتظر مدیکالیم....

انگار دیگه باید خیلی جدی به فکر جمع کردن اطلاعات مورد نیازمون باشیم. آخرین تصمیمون اینه که اگه زمانی که انشالا ویزامون اومد به سطح مالی که پیش بینی کرده ایم رسیده بودیم که اون موقع تصمیم میگیریم. ولی اگه نرسیده بودیم و آفیسرمون هموجور زبل و فرز و چالاک بود و مارو از مصاحبه هم معاف کرد میریم و کارت اقامتمون رو میگیریم و برمیگردیم و کارامون رو راست و ریست میکنیم و برمیگردیم.

به هر حال تصمیم داریم خونه و زندگیمونو نگه داریم تا اگه به هر دلیلی برگشتیم پلهای پشت سرمون رو خراب نکرده باشیم. هنوز تصمیم نگرفتیم که چی رو نگه داریم چی رو ببریم و چی رو بفروشیم و انشالا باید یه چک لیست تهیه کنیم از کارامون تا بدون نگرانی بهشون برسیم.

نفس هم باید یه آیلتس آکادمیک بده. اگه خدا بخواد برنامه ما اینه که نفس دکترا بخونه و من با سوابق کاری خیلی خوبی که دارم کار کنم. البته سوابق نفس بسی درخشان تر از منه و بسیار عالی ولی هر دو مون علاقه داریم که درسشو بخونه چون هم خیلی آدم علمی ایه و هم اگه بازم به هر دلیلی برگشتیم یه کاری کرده باشیم که بی ارزه. من هم آدم غیر علمی نیستم ولی هنوز تصمیم نگرفتم که چی بخونم و این نیازمنده زمان و تحقیقه. دوم اینکه خیلی دوست دارم مامان بشم :) و نفس هم بابا! البته احتمالا بشیم مامی و ددی! :))))) فعلا تصمیم دارم یه دو سالی کار کنم و بعد انشالا دو تا نی نی خوشمل بیاریم و من به تربیت اونا همت بگمارم و بعدش که از آب و گل در اومدن یا برمیگردیم که بچه هامونو اینجا بزرگ کنیم یا اونجا حالا یا درس میخونم یا کار میکنم.

خیلی جالبه که این برنامه های مبهم چند سال بعد دیگه مبهم نیستن و تون وقت میخونمشون و میخندم و میبینم که چقدر جوش زدم و حرص خوردم! :))))))

یکی از همکاران محترم ما که اتفاقا در اتاق بنده نیز هستن درخواست اینترنت کرده بودن و بهشون گفته بودن نه! و ایشون هم رفته پیگیری کرده که چرا بعضی ها دارن! و مدیران گل ما هم اینترنت همه رو قطع کردن!!!!!!!!!!!! اینم دموکراسی. البته همکار محترم کلی شرمنده شد چون خودش و البته ما!!! اونو مقصر میدونیم :)))))))))))))))))

نمیدونم چطوری صبح شب میشه و شب چطوری صبح. وقت سرخاروندن ندارم :) از فردا به مدت ۳هفته بعد از کلاس ورزشم کلاس رق.ص ایران.ی میرم :) یعنی روزای زوج ساعت نه و نیم میام خونه! که هیچی ساعت ۷ تا ۹ شب رو به ورجه وورجه گذروندم!!! وای نمیرم خوبه :) بعدش هم میخوام برم تکنو :)))

رفیقتونو حلال کنین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 15:39  توسط پرطلا  | 

متشکرم

خیلی ممنون که با کامنت هاتون به من آرامش دادین. از داشتن دوستان خوبی مثل شما بسیار خوشحالم و به توصیه خود خودم عزیزم که این بدترین جنبه وبلاگ داشتن و نوشتنه مطمئن شدم. فقط این کامنتو اینجا میذارم که دوستان خوبم یعنی شما که خیلی هاتون تحصیلات عالی دارین (منظورم این نیست که تحصیلات شعور میاره. منظورم به عنوان یه ابزاره که برای بهتر زندگی کردن داریم) و خیلی هاتون دارین مهاجرت میکنین تا زندگیتون رو از نو بسازین بخونیدش تا شاید مثل من تعجب کنید که با فرض درست بودن ادعای نویسنده ببینین که چه راحت ممکنه با آدمی روبرو بشیم که گول ظاهرشو بخوریم و ندونیم که چه راحت میتونه چه حرفایی بزنه!!!!!!

اونم وقتی به قول صحرا جان چنین سوتی داده و اصلا خطاب بحث نبوده!!!!!!

پست قبل و وبلاگ سارا که کامنت من و شخصی که جوابشو دادم و این آقا هم لینکه توش رو بخونین... (اگه نمیدونین ماجرا چیه)

در هر حال به قول همه دوستانی اینجا یه محیط مجازیه و هر آدمی میاد و میره و نظرشو میگه. یادم باشه...

 

سرکار خانم پر طلا
من آن مرد 44 ساله هستم که در وبلاگ دنیای سبز من بدون توجه وخواندن مطلب به خودت اجازه داده ای به من حمله کنی پیغام من سراسر قدر دانی وتشویق و ترغیب بود من به همان شیوه که دختر خود را هر گاه مایوس میشود او را تر غیب کردم من او را راهنمائی به نوشتن انگلیسی کردم تو یک بار دیگر این مطلب را بخوان و ببین از کجای مطلب من حسادت را برداشت میکنی .
البته من از امثال شما تعجب نمیکنم زیرا در فرهنگی حضور دارید که بزرگان و سران آن از صبح تا شب مشغول تهمت بستن به دیگران هستند خوشبختانه من مدتهاست که از این منجلاب دور هستم.
جهت اطلاع تو من دارای دو فوق لیسانس و یک دکترا هستم .در پروژه های تحت نظر من در آلمان 800 نفر مهندسین و تکنسینهای نخبه کار میکنند.به 5 زبان زنده دنیا صحبت میکنم.در کتاب who is who in the world که احتمالا نمیدانی به چه درد میخورد جز 10 ایرانی برتر هستم لذا احتیاجی به حسادت به یک دختر مایوس را ندارم و صرفا هدفم دلگرمی وی بود چون دخترم به وبلاگ او علاقه دارد و مرا وادار کرد با این همه مشغله به او بنویسم اگر در همان صفحه عذر خواهی نکنی ضمن شکایت از تو درخواست بستن وبلاگ را خواهم کرد.
ایمیل من جهت هر گونه عذرخواهی در اتیار توست .ای مورد را به اطلاع همس مهربانت برسان.
با آرزوی موفقیت کلیه انسانهای واقعی!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 15:11  توسط پرطلا  | 

قضاوت و پیش داوری

از همه شما دوستان گلم میخوام این پست رو با دقت بخونید. ممنون.

وبلاگ سارا یکی از دوستان خوبم رو میخوندم. سارا در شرف یه تصمیم گیری است. وقتی نظرمو به عنوان یه دوستی که خودمو چند لحظه جاش گذاشتم نوشتم کامنتها رو خوندم. همه مون متاسفانه گهگاه به کامنتهایی بر میخوریم که واقعا جاشه که پابلیش نشه چون احساسات خوب ما رو جریحه دار میکنه. خصوصا اونایی که کلمات ناشایستی توشون به کار رفته. در پاسخ به این کامنت بی ادبانه ناشناس نخواستم که بی تفاوت بگذرم و برم. تند اما نه خارج از ادب جواب دادم. خطابم قطعا کسی بود که اونو نوشته بود!!!!!!!!!!!!!

ساعت ۹ شب اومدم بلاگفا. دیدم یه کامنت طولانی دارم دارم. با خوشحالی شروع کردم به خوندن و هر لحظه بیشتر و بیشتر تعجب کردم. کامنتی سراسر اعتراض و اهانت و ادعای اینکه قربانی بی ادبی من واقع شده و باز اهانت!!! در دفاع از خود سبقه ای نوشته و مرا متهم کرده است که بدون خواندن پیام به او حمله کرده ام! از تحصیلات و پوزیشنش نوشته و مطمئن از اینکه من نمیدانم who is who in the world به چه درد میخورد! و خواسته که این مورد رو به اطلاع همسر مهربونم هم برسونم!

ایمیلش را داده که از او عذر خواهی کنم و تهدید کرده که اگر نکنم از من شکایت کرده و وبلاگ منو تعطیل میکنه.

خیلی تعجب کردم و اعتراف میکنم اولش خیلی هم ناراحت شدم. این نشون میده که هنوز حالا حالاها باید روی خودم کار کنم و اینقدر مطمئن به دوستانم نگویم اینجا یک محیط مجازی است و هر آدمی با هر تفکر یا بدون آن اصلا می آید و میرود.

ماجرا رو برای نفس تعریف کردم. خواست که آروم باشم و بگذرم...  و البته از جواب من به اون کامنت بی ادبانه حمایت کرد :)

با خودم فکر کردم حتی یک درصد اگر ادعاهایش در مورد شخصیتش درست باشد چرا چنین کامنتی اونم ناشناس برای سارا نوشته و اینقدر بیکاره که بیاد برای من شاخ و شونه بکشه؟

یه بار دیگه به وبلاگ سارا رفتم با علامت سوالی در مغزم. یه بار دیگه کامنته رو خوندم. به خودم حق دادم چنین جوابی بهش بدم. اومدم پایین که جواب خودمو بخونم که دیدم درست زیر این کامنت یک کامنت دیگه با عنوان ناشناس هست که موقعی که من پیام گذاشتم نبود و بعدا سارا جون تاییدش کرده و من تازه خوندمش! پیامی که مشخصا مربوط به آقای ۴۴ ساله ایه که برای من چنین پیامی فرستاده!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایشون بدون اینکه توجه کنن که چندین پیام با عنوان ناشناس برای سارا نوشته شده و به خودش زحمت بده که اونا رو بخونه جواب منو به خودش گرفته و اومده برای من چنین چیزهایی نوشته!!!!!!!!

البته بازم اعتراف میکنم که خیالم راحت شد که اشتباه کرده! و میدونم وقتی متوجه اشتباهش بشه شرمسار میشه! ولی حالا موضع ما عوض شده و من منتظر عذرخواهی هستم!

آقای محترم فقط بدونین که شانس آوردین که درباره همسر عزیز و صد البته مهربان من که تنها حرف شایسته در تمام پیام شما بود حرفی خلاف حرمت و ادب نزدین و همین همسر مهربان من کلی منو نصیحت کرد که شما عمدی نداشته اید و اشتباه کرده اید و اگر او هم چنین متهم میشد (البته واقعی نه توهم و اشتباه) درخواست عذرخواهی و تهدید به شکایت میکرد!

بیاین پیش داوری نکنیم. بیاین حتی اگر در معرضش قرار گرفتیم تا مطمئن نشدیم و لازم نبود قضاوت نکنیم. خوشحالم که نفس نگذاشت عصبانی بشم!

فقط میدونین چی حیف شد؟ پیتزای خوشمزه ای که نفس با وجود اینکه خودش رژیم داره و برای من سفارش داد رو با حرص خوردم.

اگه من جای اون آقا بودم از ناراحتی و عذاب وجدان امشب خوابم نمیبرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 0:9  توسط پرطلا  | 

گریز...

این آقا پسر یعنی همسرجان گل ما اتقدر مرتب و تمیز و منظمه که کدبانو ترین خانمها هم به گردش نمیرسن. همیشه خودش و هر چی که بهش مربوطه تر و تمیزه و برق میزنه و جاش هم معلوم. فقط یه عیب بزرگ داره که آخرش هم نتونست اصلاحش کنه و من بیچاره مجبور شدم خودمو اصلاح کنم! بسی بسی به بی انضباطی  و عدم نظم و ترتیب حسااااااسه! و این برای من که گاهی باید با سرپنجه تو اتاقم راه میرفتم و گوشه تختم یه جایی برای خوابیدن پیدا میکردم خوب سخت بود دیگه! البته همیشه خدا رو شکر میکنم که اون اینطوریه چون حالا که من رویه امو عوض کردم واقعا واقعا هم قدرشناسه و هیچ گوشه ای نیست که از نظرش پنهان بمونه. تا میاد توی خونه میفهمه من چیکار کردم. اون موقع ها اول جوونی مثلا میومد خونه و میدید من جارو کشیدم. راست میرفت زیر گلدون یا پشت پرده رو نگاه میکرد ناقلا که فلان چیز که 8 روز و 2 ساعته اینجا که تمیز نشده!!!!!!!!!! ای بابا بیخیال! کوتاه بیا! نخیر. البته 99% مواقع خودش جارو برقی میکشید. ولش کن. الان میاد اینا رو میخونه اعصابش خط خطی میشه. چند بار با من صحبت کرد و این دفعه آخری تهدید! کرد که اگه نمیرسم به کارای خونه چون کارم هم سنگینه و اصرار داره که از کلاس موسیقی و ورزشم هم نزنم یا کارگر بگیریم هر روز! یا خودش همه کارا رو انجام بده! و من هم فکر میکنم از قول آخری دیگه دارم خوب میام! من کلا دوست ندارم جز در موارد خاصی مثل اسباب کشی یا خونه تکونی کارگر داشته باشم. قبلا داشتم برای 3 سالی و آخرش طلاقش دادم و خلاص. خودم کارامو بکنم هم لذت میبرم و هم به دلم میشینه. کلا من با نظم و ترتیب دشمنی خونین که ندارم! عاشق تمیزی هم هستم. ولی این اخلاقم که حالا دیگه البته میتونم از نفس رضایت نامه هم براتون بیارم که آخر سرتیفیکیته، ریشه روانشناسی داره و مربوط میشه به دوران مجردی که به دلیل مشغله مامانم عملا من خانم خونه بودم و میشستم و میرفتم و برادرام پشت سرم میریختن و کثیف میکردن! وقتی هم کار به دعوا و اعتراض میکسی مامانم طرف اونا رو میگرفت! من هم از یه جایی گفتم ببخشید ببخشید به جهنم و ول کردم. متاسفانه وقتی با نفس ازدواج کردم دیگه کلا نظم و تمیزی از چشمم افتاده بود و نفس خیلی از این بابت حرص خورد طفلی. باور کنین خجالت کشیدم از نوشتن اینا. ولی خوب مقدمه چینی لازم بود.

خلاصه که من دختر منظم و مرتبی شدم جز در یک مورد که اینم از نظر نفس یه گناه نابخشودنی و کبیره است و اون چیزی نیست جز....

عادت کپی کردن همه چی روی دسکتاپ...

حرص نخور نفس جان!

و چون دیگه اینو نتونستیم کاریش کنیم به نفس گفتم  بابا جان لپ تاپ من حریم خصوصی خودمه! وسیله شخصیه اصلا مثل مسواک. چیکار داری به دسکتاپ من آخه؟ وچون دلایلم قوی بود و معنوی نفس به ظاهر منطقی و در باطن بدجنس! کوتاه اومد و این یکی رو ظاهرا بخشید! حالا میگم چرا بدجنس و ظاهرا!

عید که سروش اومده بود مشهد، به عنوان عیدی سریال زنان خانه دار افسرده (Desperate Housewives)  رو به داوود داد و داوود هم یکی دو روز تو عید مرخصی گرفت و نشست یک سیزنشو دید و 8 قسمت اولشو داد که من هم ببینم و بتونیم با هم درباره اش صحبت کنیم. لپ تاپ من هم که آوت آو اردر شده بود بچه ام . به این مکالمه گوش کنید:

پرطلا: نفس جونم... میشه من با لپ تاپ تو این سریالو نگاه کنم؟

نفس: نه!!! لپ تاپ یه وسیله شخصیه! مثل مسواک!!!!

بعدشم همینا رو جلوی پسره که دادیم بچه امو برای تعمیر گفت...

فقط شانس آوردم 50 گیگ اطلاعات مهم و عکسای دوربین در مدت 1 سال که روی دسکتاپ کپی کرده بودم برگشت! وگرنه... وگرنه... رفیقتون آخرین سنگرشو هم از دست میداد.

این بود انشای من که 80 درصدش مقدمه بود!

 

لطف میکنین بهم بگین اندازه فونت چقدر باشه که راحت تر متن ها خونده بشن؟ الان خوبه یا قبلا؟ خیلی ممنون میشم.

پ.ن. مهم : دو شبه که داریم سریال رو با هم میبینیم با لپ تاپ نفس که مونیتورش بزرگتره و به قول دوست ساکن فرانسه مون اکرانش بهتره  شب اول پایلوتش رو دیدیم تا ۲ نیمه شب و دیشب از هشت و نیم تا ۱۲ یه نفس ۴ تا قسمت دیگه رو به صرف نون جو و ماست موسیر که عشقه البته از نوع عشق رژیمی  آخرش من نشسته خوابم میبرد و هی از نفس میپرسیدم چی شد؟  و اونم با حوصله برام تعریف میکرد  ولی چه حس خوبی داشت که لپ تاپ من (هی به خودم فشار آوردم نگم اسمش آلاله هست ولی خسته شدم هی بنویسم لپ تاپ  اسم لپ تاپ نفس رو هم گذاشتم ارژنگ) صحیح و سالم روی میزه و لالا کرده. مرسی نفس ماهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 14:2  توسط پرطلا  | 

سن و ساله دیگه...

سال نو مبارک

یادم رفت بگم به همه شما سال نو رو تبریک میگم و براتون یه عالمه آرامش سلامتی عشق ثروت و موفقیت آرزو می کنم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 14:20  توسط پرطلا 

گزارش

وقتی قصد میکنی خاطراتی از زندگیتو مستند کنی، اگه یه مدت ننویسی خیلی سخت میشه دوباره شروع کرد. چون یه زمانهای گم شده پیدا میشه این وسطا که شاید اهمیتشون نسبت به روزهای روایت شده پس و پیش نه تنها کمتر که بسیار بسیار بیشتره. مثل روزایی که من بین پست قبلی و این پست گذروندم. روزهایی که به اندازه سالها بزرگ شدم، قوی شدم و مسئولیت پذیر. روزهایی که سایه های زیادی از شادی و امید داشت. روزهایی که هر روزش بدون انسیه ولی هر ساعتش با یاد او و همه کسانی که هستند گذشت. روزهایی که یاد گرفتم غصه خوردن هیچ فایده ای نداره باید حرکت کرد. ساعت شنی عمر ما هم داره ثانیه ثانیه خالی میشه و مهم اینه که چی اون پایین جمع میشه. مهم اینه که با خودمون چی به مرحله بعدی میبریم و چقدر از لذتها و لحظات بودن روی کره زمین استفاده میکنیم.

اول بگم خلاصه که جابجایی مکانی من در شرکت خدا رو شکر یک هفته پیش از پایان سال انجام شد و اومدم این اتاق که هم همکارای خوبی دارم و هم منظره قشنگی. جاش یه کم خفنه چون تو واحد مدیریته و چسبیده به اتاق معاون انتقال. به قول یه بنده خدایی مثل لونه زنبوره که از دور خطرناک به نظر میرسه ولی توش امنه. امیدوارم همین طور بمونه. رییسم هم که خیلی خیلی انسان شریف و مدیر قوی و باسوادیه. خدا رو شکر.

دیگه اینکه ما امسال سفره هفت سین نچیدیم و به جز خونه مامان نفس و مامان خودم و خواهرای نفس جایی نرفتیم. سال تحویل به پیشنهاد رفیقتون رفتیم خونه مامان نفس البته به صورت سورپرایزی یه ربع قبل از سال تحویل. مامان خیلی خوشحال شد. این اولین بار بود بعد از هشت سالی که همخونه ایم سال تحویل خونه خودمون نبودیم. عیدی ها رو طبق روال هر سال پر و پیمون خریدیم. یه گوشی خیلی خوشمل و باکلاس برای مامان نفس و یه دیس شیرینی و دو دست بشقاب خیلی ملوس برای مامانم که کادوی تولدش هم بود. دو تا اسپری برای باباها، ادوکلن مارک دار برای برادر من و برادر نفس و خواهر نفس خیلی توپ (لانکوم و دولچه گابانا) ، یه کیف خیلی ناز استی لودر برای خواهرزاده نفس که قرتی خانوم رژهاشو بذاره توش، یه کلاه آدیداس و یه سررسید سینمایی و کتاب قانون جذب برای برادر کوچیکه نفس که کنکوری امسال و امیدوارم موفق باشه و دل مامانشو شاد کنه انشااله، یه پیراهن و کراوات خیلی شیک برای همسر انسی و پنج تا عروسک مارک دار کارتون عصر یخبندان برای یزدان عسلی که عشق دایی و خاله پرطلاست و به قول خود جیگرش عصر لخبندان.

یه چهارشنبه سوری خیلی باحال رفتیم با همکارای نفس که البته رییس همشونه و همونا و یکی از دوستان خوب روز سوم فروردین اومدن خونمون و کلی خوش گذشت و یه شب دیگه هم بدون برنامه ریزی دوباره تو خونه ما جمع شدن و یکی از دوستان نفس که سیزده سال فکر میکنم ندیده بودن همدیگه رو یعنی نفس تازه رفته بوده دانشگاه که این آقا حامد فارغ التحصیل میشه و نفسو به صورت حرفه ای به وادی سینما میکشونه به واسطه همون دوست خوب اومد خونه ما و من بهش گفتم  آدمهای زیادی هستن که از نفس خط میگیرن ولی شما کسی هستین که به نفس خط دادین تو زندگی و من خیلی بهتون ارادت دارم.

دیگه اینکه همون روزای اول بعد از سفر انسی یچه ها با هم قرار گذاشتن که هر سال اولین جمعه بعد از تولدش که ۱۹ فروردینه به یادش جمع بشن یه جای خوب و نهار رو با هم باشن تا در شرایط خوب و شاد و نه غم و عزا، حضورشو احساس کنن و کودکانی که در این خانواده به دنیا میان با یاد نازنینش بزرگ بشن...

این جمعه اولین سالی بود که تولدش رو در حالی جشن گرفتیم که اون ما رو میدید و ما فقط احساسش میکردیم. همگی رفتیم باغ سالار و همسرش هم لباس مشکیشو عوض کرد. توی این چهار ماه اصلا ندیده بودم یزدان اینقدر آروم باشه و خوشحال و کریم بخنده و مامان نفس آه نکشه. همه تیپ زده بودن حسابی. از خونه میخواستیم بریم بیرون که نفس گفت دوربینو حتما بردار و چند بار به من یاداوری کرد. سر میز گفت که انسی دیشب بهش گفته حتما همه با هم عکس دسته جمعی بگیرین. بعد از نهار تو فضای زیبای رستوران باغ سالار بودیم و یزدان کلی شیطونی کرد. جالب بود که خیلی خوشگل با همه خداحافظی کرد و بدون گریه رفت. شب هم وروجک بجای 2 صبح، 9 شب خوابیده بود. فرشته قشنگم خدا نگهدارت باشه.

چرا ننوشتم این چند وقت؟ چون نحسی سال 88 دامن لپ تاپ بیچاره منو هم گرفت و یهو روشن نشد. البته نفسی جونم پیگیری کرد بدجور تا درست شد. پل شمالی روی مادربورد در لپ تاپ های اچ پی به نقل از این دوستمون که خیلی بچه باسوادیه و تنها کسی که نفس جرات کرد لپ تاپو بده دستش، بدون هیچ پایه ای نصب شده و حرارت میتونه باعث ذوب شدن اتصالاتش بشه. ممکنه درست بشه ممکنه نشه ولی طبق قول نفس شد!!! خدا رو شکر.

مدارک مربوط به کانادا هم آماده است و فقط منتظر گواهی اشتغال به تدریس دانشگاه آ.زاده که 6 ماهه براش اقدام کرده نفس. تو یه پست تمام مدارکی که فرستادیم رو شرح میدم به امید خدا.

قربون همه دوستای گلم برم که چقدر وجودتون باعث آرامش من بود و هست. خونه همه تون میام. فعلا از روی مونیتور روی ماهتونو میبوسم. دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 13:25  توسط پرطلا  | 

برمیگردم

بعد از خونه تکونی. امیدوارم جابجایی در شرکت هم زود انجام بشه...

خدایا ممنونم که هوامو داری اینهمه. خیلی ممنونم.

خیلی اتفاقا افتاده این چند وقت. بعدا بهش میرسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 8:8  توسط پرطلا  | 

و چهل روز گذشت...

و ما گاهی باور میکنیم که رفته ای به جایی که ما نمیدانیم...

و نفس میگوید که ما همه در جزیره اسرار آمیز زندگی میکنیم...

و غمی ما را در بر میگیرد از دیدن کریم و یزدان...

و بغضمان را فرو میدهیم وقتی یزدان دوست دارد من و نفس دستهایش را بگیریم و قدم بزنیم...

و سعی میکنیم ایمان داشته باشیم که این پرواز برایش بهتر از تحمل هر رنج و ناتوانی بود اگر برمیگشت...

اما گاهی باور نمیکنیم که رفته است...

باور نمیکنیم دیگر نیست...

باور نمیکنیم ...

انسیه عزیزم هر جا هستی روحت شاد. آرامش ابدی از آن تو...

نمیدانم تو عجله داشتی یا ما جا ماندیم مسافر...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 9:42  توسط پرطلا  | 

ماری

ماری عزیز  (ما در راه کانادا) خیلی ممنون گلم از محبتت، حرفهات، صبرت و وجودت. نمیدونم چرا میخوام برات کامنت بذارم اصلا اجازه نوشتن بهم نمیده. برای همین همینجا ازت تشکر میکنم. راستش خیلی شوکه شدم. من هم به تو تسلیت میگم. واقعا درکت میکنم و امیدوارم روحش شاد شاد باشه و خانواده اش و تو شکیبا. وای ماری جون... میدونی چی تو مغزم میچرخه؟ گاهی میومدم وبلاگت و میگفتم تو دلم خوش به حالت عزیزم که شادی. اصلا فکر نمیکردم که غم به این سنگینی داری...

دیشب فهمیدم که شوهر دختر عموم که ۴ ماهه حامله است دچار سرطان مثانه است و دختر عموم خبر نداره. امیدوارم واقعا امیدوارم که خدا به این کودک در راه رحم کنه...

ماری جان روزهای بدی است...

اما خدا بزرگ است و ما قوی...

میزنیم تو گوش زندگی و میریم جلو...

حرفی که این روزا در حین جمع آوری مدارک و در روال کارهای اداری و سنگ اندازی های معمول رو لبمه اینه که برای همین ما میریم...

ماری گلم امیدوارم زود زود خبر خوب رو ازت بشنوم. موفق باشی و شاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:27  توسط پرطلا  | 

روزهایی که بر ما گذشت...

توجه : خوندن این پست برای نفس گلم ممنوع میباشد.

 

خدا رو شکر خیلی بهترم. خیلی خیلی خیلی بهترم. انسی جان دلم برات خیلی تنگ میشه ولی میدونم راحت و شادی و این عالیه. میدونم مواظب جوجو هستی. خودت تو خواب بهم نشون دادی. به شوهرت هم کمک کن که با نبودنت به شکل قبل و در قالب انسانی راحت تر کنار بیاد وگرنه هیچ کس و هیچ چیز جای تو رو نمیگیره.

یه پستی نوشته بودم شبی که خواهر کوچیکه برای نسی ختم قرآن گرفته بود. یادتونه؟ یادتونه چقدر امیدوار و مطمئن بودم که خوب میشه؟ من سرما خورده بودم و نرفتم. مامان من رفته بود دنبال مامان نفس و با هم رفته بودن خونه خواهر کوچیکه. بعدش مامانم مامان نفس رو رسونده بودن بیمارستان. مامان نفس میره بالای سر نسی و بهش میگه دخترم اگه صدای منو میشنوی به من نشون بده. نسی چنان پاهاشو به تخت فشار میده که تخت تکون میخوره... مامان نفس خیلی خوشحال بود خیلی... فرداش پنجشنبه ۲۴ دیماه ۸۸ نفس که میره سر کار من قرآن رو برمیدارم و شروع میکنم به خوندن. این بار اول بود که من اینکارو میکردم. یه جاهایی رسید که خدا میگفت من دانا و حکیمم... سرمو بلند کردم. گفتم خدایا انسی رو خوب کن... بعد با انسی صحبت کردم. اشکام میریخت. گفتم بهش عزیزم من ازت خیلی خیلی راضی هستم. نمیدونم این کلمات چطور به زبون من اومد. تلفن زنگ زد. زنگ مخصوص نفس بود. با خوشحالی جواب دادم. نفس گفت حالت چطوره عزیزم؟ گفتم زیاد خوب نیست گلم. مکث کرد. دلم ریخت. گفت لباس گرم بپوش. خودتو خیلی خوب بپوشون. سرم داغ شد. گفت انسی حالش بهم خورده. بیا بیمارستان. وای. وای. وای. گفتم تموم شد؟ گفت آره... من داد میزدم نه... مگه ممکنه؟ نه نه ... کجاست؟ عسلک گفت سردخونه... گفتم نه... شاید برگرده. گفت نه... گفت به مامانت خبر بده و بیا... جیغ میزدم. باورم نمیشد. خدایا نو که اینهمه گفتی من چنینم و چنانم. چرا؟ چرا؟ به مامانم خبر دادم. ا.مد دنبالم. رفتیم بیمارستان. مادر شوهرم تا منو دید اسممو بلند بلند صدا زد و گریه کرد. بغلش کردم. الهی بگردم برای دلش. تا شده بود...

به خدا برام خیلی سخته نوشتن. بقیه اش باشه برای بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:33  توسط پرطلا  | 

سارا

سارا جان (دنیای سبز من) من چندین بار تو پستهای مختلف کامنت گذاشتم. ولی بعدا ندیدمشون. اگه دریافت نکردی لطفا به من بگو.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 19:15  توسط پرطلا  | 

فال

زمانی به نظر می‌رسد هر چیزی آن طور كه باید، انجام می‌شود، ‌اما در لحظه بعد به این نتیجه می‌رسید كه زندگی شما دارد از هم می‌پاشد. خوشبختانه،‌ شما عقیده روشن و صریحی درباره اینكه كجا باید بروید دارید،‌ حتی با وجود اینكه بعضی اوقات دنیای اطراف‌تان بی ثبات است. شما هنوزاحساس استواری دارید كه به شما كمك می‌كند تا خود را در این دنیای ناپایدار استوار و محكم نگه دارید. از عقیده خود دست برندارید. تصویری از هدف‌تان در ذهن داشته باشید و زمانیكه احساس می‌كنید درهم شكسته‌اید از آن برای تحقق رساندن رویاهایتان استفاده كنید.

این فال امروز من بود و برای خودم کاملا منطقی و قابل قبوله. باشه قبول

خیلی ممنون دوستای گلم برای همراهیتون. سارای عزیزم قربون محبتت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 8:50  توسط پرطلا  |