(نوشته شده 3 هفته پیش)
سلام وبلاگ عزیزم که با یه دستمال اومدم گردگیریت کنم! خوشحالم که تو مایه آرامش منی و هر وقت که نتونم بهت سر بزنم باعث عذاب وجدانم نیستی.
سلام به دوستای گل ندیده ام که احوال منو پرسیدن و خیلی خوشحالم کردن.
ما در این چند وقت گذشته خیلی خیلی درگیر و گرفتار کار شده بودیم. اینقدر که اصلا یادم نمیاد چه خبر بود. 12 خرداد هم تولد نفس عزیزم بود که به سلامتی 34 سالش تموم شد.
5 خرداد هم تولد یزدان گلی بود و باباش یه تولد عالی براش تو هپی استار گرفت. هرچند بعدا عسلک به مامان بزرگش گفته بود چرا برای من تولد گرفتین؟!!!!!!! همه بچه ها با مامان انسی شون اومده بودن اما مامان انسی من نیومده بود...
سختی سالی که بر ما گذشت و فشار کار واقعا خسته امون کرده بود و مخصوصا نفس خیلی خیلی خسته شده بود و بدون اینکه حواسش باشه وقتی مینشت پاشو هی تکون می داد. من به این نتیجه رسیدم که برنامه یه سفر رو بچینم و نفس رو بردارم بریم یه جایی چند روز استراحت کنیم.
همیشه دوست داشتم یه شرح کوچولویی از سفرایی که به خارج از ایران داشتم رو بنویسم که یادم بمونه. حالا هم به این بهانه یه چند خطی یادداشت می نویسم تا چهار سال دیگه هی فکر نکنم که 86 بود یا 87؟!!!. همین الانش هم پیش میاد!
ما شهریور سال 84 دوتایی پاشدیم رفتیم ترکیه با کوله پشتی. و از تهران با قطار رفتیم استانبول. قطار از زنجان و تبریز میگذشت. تا دریاچه وان در ترکیه با قطار ایرانی رفتیم و با کشتی 8 ساعت طول کشید تا از دریاچه گذشتیم و سوار قطار ترک شدیم. 72 ساعت بعد از شروع سفرمون در استانبول پیاده شدیم و با آخرین اتوبوس دریایی از قسمت آسیایی استانبول به قسمت اروپایی رفتیم و با تاکسی هتلی رو که فقط کارتشو داشتیم پیدا کردیم. با تحقیقاتی که کرده بودیم و البته بعد از رفتن مطمئن هم شدیم که درست بود، هتلمون رو در قسمت اروپایی قدیم انتخاب کرده بودیم. تورها همه رو میبرن قسمت اروپایی جدید مثل تکسیم و آکسارای که از نظر امنیت و راحتی و زیبایی اصلا اصلا قابل مقایسه با جایی که ما بودیم نبود.کلا دیدت از شهر استانبول با اقامت در این دو منطقه کاملا فرق میکنه. تازه در منطقه اروپایی قدیمی قیمت هتل هم کمتر بود! پنج شش روزی استانبول بودیم و یه دفعه تصمیم گرفتیم بریم آنتالیا. شب با اتوبوس حرکت کردیم و صبح رسیدیم آنتالیا. 4 روزی هم آنتالیا بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت بهمون. هتلمون، یاث هاستل خیلی زیبا و آروم آنتالیا بود که آدرسشو از دو تا آلمانی همونوقتی که وارد آنتالیا شدیم گرفتیم. بعدش هم رفتیم قونیه یا به قول خودشون کنیا و مزار مولانا جلال الدین بلخی و قبر مهجور شمس تبریزی رو زیارت کردیم... مزا مولانا که هرگز برام قابل وصف نبوده... فقط باید اون همه نور و عطر و نوای سوزناک نی و چشمهای گریون رو دوباره جمع کرد تا بگی شبیه این ولی خیلی خیلی معنوی تر وزیباتر... همون یک روز برای این شهر خیلی آروم و مذهبی بس بود و راه افتادیم به سمت آنکارا که قبلا برنامه رسیدن قطار از استانبول به آنکارا رو رییس ایستگاه راه آهن استانبول برامون هماهنگ و تایید کرده بود که تو آنکارا سوار بشیم. تو آنکارا هم 1 روزی بودیم و با یکی از دوستامون که دانشجوی دکترای زبان انگلیسی بود قرار گذاشتیم و چند ساعتی رو با هم گذروندیم و شام مهمونمون کرد چه شامی… شش پرس لاهماجون و شش کباب و پیده سفارش داد که منو نفس به زور یکیشو با هم خوردیم و خودش پنج تای دیگه رو!!! تازه ما دو تا تا 24 ساعت بعدش یعنی شام فردا هیچی نخوردیم!! و بعد از 21 روز سفر ماجراجویانه و با حال برگشتیم خونه.
شهریور ماه سال 86 من برای اولین ماموریت کاری رفتم هلند. 10 روز در آرنهم و آمستردام بودیم و وقتی بقیه برگشتن ایران با اصرار و پشتیبانی نفس یک هفته ای رو رفتم پاریس که اولین سفر تنهایی من بود. پاریس شهر رویاهای ما. هر جا که قدم گذاشتم دعا کردم دفعه بعد با نفس اونجا باشم... از کلیسای ساکره کور تا دیزنی لند...
تیر ماه سال 87 دو هفته ای برای ماموریت کاری رفتم سوییس (زوریخ و آلتدورف) و آلمان (برلین) که همزمان بود با جام ملتهای اروپا 2008 و شکلاتها و سوغاتی های فوتبالی... 2 روز بعد از اینکه برگشتم 12 روز با نفس رفتیم تایلند که خیلی خیلی خوش گذشت. مخصوصا اینکه من اونموقع خیلی با رییسم درگیر بودم، ماجرای ماموریت من به سوییس و آلمان که در واقع دو ماموریت بود و ماموریت همزمان اون به هند حسابی به این ماجراها دامن زده بود (اگه خدا بخواد هوای آدمو داشته باشه هیچکس جلوشو نمیتونه بگیره و اگه نخواد هیچکس نمیتونه اون کارو بکنه J)، 1 ماه نبودن در شرکت و به جاش سفر به زیباترین نقاط این کره خاکی حسابی کیف داد...
تیر ماه سال 88 آرزوی من برای سفر به اروپا با نفس، واقعا شدنی شد! قصه ای طولانیه که بگم چی شد که ما دو تا بدون وثیقه و پول هنگفت و بدون فرزند، خیلی شیک و راحت پاشدیم رفتیم اروپا (و البته شاید صلاح نباشه اینجا بگم). و نفس دیگه به من نخندید هر وقت هر آرزویی کردم که ظاهرش عجیب بود. روزی که رفتیم سفارت هم روز تولد نفس بود که وقتی به خانم آقای کاردار گفتم بعد از تبریک خیلی با احساس به هلندی و انگلیسی، نفس رو بغل کرد و بوسید J یادته که؟ J
تو این سفر 20 روزه برادرمو تو هلند دیدیم که خیلی دلم براش تنگ بود و هست. با قطار فرست کلس رفتیم پاریس. 9 روز در پاریس زیبا و افسانه ای که هیچ وقت از رویاش بیرون نمیای ...با چیپ فلایت به اسپانیا و 5 روز در بارسلونای گرم و مهربون و شاد و ساحل زیباش و اون معماری غریب و مسحور کننده آنتونی گائودی... و 3 روز آرام در وین مهد موسیقی و شب بیاد موندنی اپرایی که بدون رزرو رفتیم و شب زنده داری و آواز با گیتار رضا...
خرداد 89 که تصمیم گرفتم برنامه سفر رو بچینم و نفس روبردارم ببرم. بعد از کمی تحقیق ارومیه رو به نفس پیشنهاد دادم و اونم دید که من جدی هستم نشستیم یه کم فکر کردیم. یعنی واقعا ننشستیم ها. چون من با موبایل از تو راهرو بهش زنگ زدم و نفس هم بین دو جلسه نفس گیر! بود.
فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که سفر داخلی هزینه اش کمتر از سفر خارجی نمیشه و با این جاده ها و هواپیماها و امکانات تفریحی و برخوردها خسته میریم و خسته تر برمیگردیم. قرار شد نفس یه زنگ بزنه به آژانسی که قبلا باهاش رفته بودیم تایلند و ببینیم برنامه ها و قیمتهاش چطوره. لامصب این پوکت برای ما که مزه اش رو هم چشیده بودیم اینقدر وسوسه کننده بود که فکر کنم کلک برنامه همونجا کنده شد!!! (با لحن آدری هپبورن در فیلم مای فیر لیدی بخونین!) نفس تماس گرفت و خانومه گفتش که اگه مدارکتون رو تا فردا ساعت 11 بیارین، براتون ویزای فوری میگیریم و به این پرواز که کمتر از یک هفته دیگه هست میرسین. تولد حضرت علی هم که سالگرد قمری عقد ما (سال 1379) بود می افتاد این وسط و با 7 روز مرخصی برنامه 12 روز سفر چیده میشد که 10 روزش رو تو پوکت بگذرونیم! نفس هم که رییسه و فقط لازم بود یه هماهنگی با دفتر مرکزیشون تو تهران بکنه.
خلاصه که ما کمتر از یه هفته بعد از تصمیم به رفتن به ارومیه در حال پرواز به سمت پوکت بودیم.
پوکت زیبا بهشت روی زمینه. سواحل زیبای مرجانی که اینورت جنگله که تا 20 متری ساحل اومده و اونورت اقیانوس لاجوردی و زیبای هند و آسمانی باشکوه که باور آبی اش خیلی سخته... روزی حداقل 5 ساعت شنا در استخر رویایی و خیلی دنج هتل، روزی یه ماساژ، دیدن سه فیلم شوالیه و روز ، پرینس آو پرشیا و کسوف (قست سوم توایلایت) در سینماهای باحال پوکت ، رفتینگ و فیل سواری و ATV در جنگل و روباه پرنده (این بار زیاد خودمونو با تور رفتن خسته نکردیم برعکس دفعه قبل که فقط یه روز استراحت کردیم! و همه اش در حال بدو بدو و ماجراجویی بودیم)، دویدن صبحگاهی در کنار اقیانوس، شمع و گل و شراب... زیبایی و زیبایی ، لبخند و لبخند و آرامش ناب، بارون های تموم نشدنی، دوستان مسن و باحال استرالیایی و نیوز لندی که اصرار میکردن مقصدمون رو از کانادا تغییر بدیم به اونورا و حتی پیشنهاد کردن از نظر مالی ساپورتمون کنن... مرغ مینا هایی که کنار استخر رژه میرفتن و ما یزدان صداشون میکردیم... و آوازی که شب دهمین سالگرد ازدواجمون با گروه موسیقی که هرشب تو لابی هتلمون اجرا میکردن، به افتخار نفس خوندم و هر دومون از این جسارت من ذوق زده و شاد شدیم... و هر شب بعدش گل سرسبد برنامه اشون شدیم ...
مری هاپکینز عزیز ممنونم ازت که این آهنگ زیبا رو با ذهن من همراه کرده بودی. میخواستم نفس رو سورپرایز کنم. رفتم به آقایی که پیانو میزد و میخوند گفتم امشب، دهمین سالگرد ازدواج ماست. میشه این آهنگو برای همسرم بخونین؟ گفت خودتون میاین بخونین؟با اعتماد به نفس فراوان پریدم روی سن لابی لوکس هتل:
Those were the days my friend
We thought they'd never end
We'd sing and dance forever and a day
We'd live the life we'd choose
We'd fight and never loose
For we were young and sure to have our way
...
خدای مهربونم ممنونم ازت که 10 سال زیبا ازت جایزه گرفتم که همه اش لطف تو بود که منو لایق همنشینی فرشته ای از فرشته های مقربت کردی. و ممنون که جسارت بهم دادی که از شب دهمین سالگردمون خاطره ای بسازم که از یاد من و نفس نمیره...
هیچ جعبه مداد رنگی نمیتونه این خاطرات زیبا رو بیاره رو کاغذ و رنگ بزنه.
من برگشتم قوی و چالاک. قوی وشاد. شاد و مصمم. ساده و سبک و رها از بند محدودیت های ذهنی.
خدای مهربونم ممنونم ازت.